تبليغاتX
روایت من
رفتم ...

 

http://b-nahayat.mihanblog.com

بودن را،باز، تجربه می کنم...

 

 

+ نوشته شده توسط ترلان در جمعه 19 آبان1385 و ساعت 1:34 بعد از ظهر |
سرما خوردم......! اعصابم خورده..

هرکی میاد این جا می گه چرا همه تون افسرده اید؟؟

من غلط می کنم اگه افسرده باشم!!!!

اینا فقط خرده های سکوت من است. اینا ته ته دلم ، گاهی ، بدجور باد می کنن....

سرما خورده ام...........سرم درد می کنه..........بکوبم به دیوار؟؟؟این یه ذره عقلم هم بپره؟؟؟؟

:)

خوبم.تقریبن.

دلم برای تابستان وبلاگ ها تنگ شده.......

این جا چقدر سوت و کوره...

+ نوشته شده توسط ترلان در جمعه 14 مهر1385 و ساعت 6:25 بعد از ظهر |

بيش از اين ها آه آري

بيش از اين ها مي توان خاموش ماند

مي توان ساعات طولاني

با نگاهي چون نگاه مردگان ثابت

خيره شد در دود يك سيگار

خيره شد در شكل يك فنجان

در گلي بي رنگ بر قالي

در خطي موهوم بر ديوار

مي توان با پنجه هاي خشك

پرده را يك سو كشيد و ديد

در ميان كوچه باران تند مي بارد

كودكي با بادبادك هاي رنگينش

ايستاده زير يك طاقي

گاري فرسوده اي ميدان خالي را

با شتابي پر هياهو ترك مي گويد

مي توان بر جاي باقي ماند

در كنار پرده اما كور اما كر

مي توان فرياد زد

با صدايي سخت كاذب سخت بيگانه

" دوست مي دارم."

مي توان در بازوان چيره يك مرد

ماده اي زيبا و سالم بود

با تني چون سفره چرمين

با دو پستان درشت سخت

مي توان در بستر يك مست يك ديوانه يك ولگرد

عصمت يك عشق را آلود

مي توان با زيركي تحقير كرد

هر معماي شگفتي را

مي توان تنها به حل جدولي پرداخت

مي توان تنها به كشف پاسخي بيهوده

دل خوش ساخت

پاسخي بيهوده آري پنج يا شش حرف

مي توان يك عمر زانو زد

با سري افكنده در پاي ضريحي سرد

مي توان در گور مجهولي خدا را ديد

مي توان با سكه اي ناچيز ايمان يافت

مي توان در حجره هاي مسجدي پوسيد

چون زيارتنامه خواني پير

مي توان چون صفر در تفريق و جمع و ضرب

حاصلي پيوسته يكسان داشت

مي توان چشم ترا در پيله قهرش

دكمه بي رنگ كفش كهنه اي پنداشت

مي توان چون آب در گودان خود خشكيد

مي توان زيبايي يك لحظه را با شرم

مثل يك عكس سياه مضحك فوري

در ته صندوق مخفي كرد

مي توان در قاب خالي مانده يك روز

 نقش يك محكوم يا مغلوب يا مصلوب را آويخت

مي توان با صورتك ها رخنه ديوار را پوشاند

ميتوان با نقش هايي پوچ تر آميخت

مي توان هم چون عروسك هاي كوكي بود

با دو چشم شيشه اي دنياي خود را ديد

مي توان در جعبه اي لاهوت

با تني انباشته از كاه

سال ها در لابلاي تور و پولك خفت

مي توان با هر فشار هرزه دستي

بي سبب فرياد كرد و گفت

"آه من بسيار خوشبختم"

 

 

+ نوشته شده توسط ترلان در یکشنبه 9 مهر1385 و ساعت 1:58 بعد از ظهر |

پرده های ضخیم سرانجام پاره شدند...تو دیگر نگاهم نمی کنی...هیچ می دانی آسمان ابری است؟

دیگر غبارها، به پای نفس ات، بر نخواهند خاست.

مدادها به رقص افتاده اند..._سیاهی این کلمه ها ، به احترام تو._ جفت می شوند...یک مداد تنها ست.

حقیقت ، چه دست های بزرگی دارد!

ذهنم به درد رسیده است. فردا، دیوارهایش را رنگ خواهم زد...راست می گویند که این لکه ها پاک نمی شوند.

فردا ، مدادی خواهم خرید. هفت سین امسال یک "سین" به حقیقت بخشیده است، به احترام تو.

فشار دست های حقیقت را روی گردنم حس می کنی؟

فردا...از داروخانه ی سر خیابان خواب آور می خرم...تو خوابیده ای.

فردا...گل سرخ بی رنگ خواهد شد.

فردا...به یاد تو ، به دیگران لبخند خواهم زد!

فردا باز نبض کلمات را اندازه خواهم گرفت؟

می دانم...سرانجام روزی نقطه های حقیقت در چشمانم فرو می روند...

تو مرده ای.

 

چه دست های بزرگی دارد...نفسم تنگ می شود.

امشب آسمان سیاهی اش را از کلمات من گرفته است.

قو ها هم سیاهپوش اند...

فردا باز لحظه هایم درد می گیرند...

+ نوشته شده توسط ترلان در پنجشنبه 30 شهریور1385 و ساعت 10:17 قبل از ظهر |

یه شوک ...؟؟ حرفشم نزن...از حرفشم شوکه می شم!

چه جوری می شه یه چیز هایی رو پاک کرد؟مثلن قسمتی از ذهن یا پاره ای از زندگی رو ...

لاک غلط گیر داری؟پاک کن جواب نمی ده...انگار تمام این یادداشت ها رو با خودکار نوشتن.

یه احمقی ازم پرسید شما توی زندگی شکستی خوردین؟ می خواستم خفش کنم!! بعله ! معلومه که خوردم...کی تا حالا شکست نخورده؟؟شما؟تو که اون گوشه نشستی؟اووی با تو اَم، شاید اون فرشته ای که شکست نخورده تو باشی ، هان؟ اصلن هست کسی که شکست نخورده باشه؟

حقش بود خفه اش می کردم...تازه ، این همه هم که شکست خوردیم هنوز هم سیر نشدیم!!

این وسط یه چیزی گم شد، نگفتی چه جوری پاکش کنم؟؟توی این دنیای عجیب که مامان ها کارتون می بینن (نمونه اش اونها جلوی تلویزیون رو نگاه کن!!) شاید برای پاک کردن یه مشت اراجیف ذهنی مایع سفید کننده لازم باشه...صدا کن اون سفید برفی کارتون رو...شاید اون بلد باشه این لکه بزرگ رو پاک کنه...

یه شوک؟؟شوخی می کنی؟؟؟ مگه می تونم؟

قبلن با داروی فراموشی ، خود کشی کردم...نتیجه نداده! می بینی که هنوز هم دارم ادامه چرندیات قبلی رو می نویسم...!! آهای خوش خیالا منظورم از خودکشی ، اونی که شما ها فکر می کنید نیست....

همه اشتباه می کنن...حتی استاد های بزرگ ادبیات و علوم ِ دیگه...مثلن یکیش همین جناب معین خان لغت نامه نویس! کی گفته خودکشی یعنی خود   کشـــــی؟؟؟ببینید ، گیج نشید لطفن! اونایی که فکر می کنن خود کشی یعنی با یه تیغ به جون رگ بیچاره افتادن، یا یه مشت قرص ویتامین خوردن، خواهشن این محدوده رو ترک کنن...آخه اصلن ما رو نمی فهمن...ما یعنی من و خودم! بزارین بیشتر توضیح بدم...ولی قبلش کاش این بار جادوگر بدجنس توی سفید برفی از آینه چیز تازه تری می پرسید یا حداقل می گفت من بپرسم! مثلن آینه جادویی عزیز چه کسی توی دنیا بهتر از من بلده فکر هاش رو با چاقو خونین و مالین کنه؟ راستی چرا وسط کارتون آگهی بازرگانی نیست، تا اون مجری با اون صدای مسخره اش یه مایع تمیز کننده جدید رو اعلام کنه؟؟؟

من نه، ما یعنی من و خودم خوبِ خوب یاد گرفتیم فکرهامون رو له کنیم ، خوب یاد گرفتیم حرفامون رو سانسور کنیم، خودتون یادمون دادید!! خودتون! فیلم هاتون همیشه تیکه تیکه شدن...خوب یاد گرفتیم حرفمون رو عوض کنیم، اینم خودتون یادمون دادید، سفید برفی این روز ها هر بار پایانش متفاوت تر از قبل است. خوب یادمون دادید چاقو دستمون بگیریم و بعد فرو کنیم توو قلب فکرا و نوشته ها و حرفامون! صداتون رو یادم نمی ره، شما ها گفتین اگه فکراتون رو، خودِ خودتون رو نکشین ، ما چاقو دست می گیریم اونا رو می کشیم همون طور که انسانیت رو کشتیم!!

صفحه حوادث روزنامه رو دیدی که؟؟مِنوی آدم کشی و خود کشی و جنایت...کدومش رو میل دارین؟ بلافاصله براتون آماده می کنم!!!!بزار مِنو رو باز کنم...آهان ! این چه طوره؟"زن بیست ساله، پیرمرد هشتاد و پنج ساله را نقره داغ کرد"

چی؟ زیادی داغه؟بزار برات سردش می کنم!!!این یکی ارزونه :" دستگیری قاچاقچی ارزان قیمت در تهران" بازم هست می خوای؟ چی ؟سیر شدی؟نه بابا ، حالا که زوده...هنوز نصفه مِنو مونده.....گوش کن: تصادف مرگبار،کلاهبرداری،جنایتِ خیابانِ...

اگه هنوز هم نفهمیدی ، قیدش رو بزن...این کاره نیستی.اما اگه فهمیدی با من بیا می خوام بازم برات بگم!!

توو فیلم ها دیدی فرمانده بدجنسه با اون پوتین هاش چه جوری همه چیز رو خوووورد می کنه؟

دیدی با اون اسلحه قلابیش همه رو تهدید می کنه؟دیدی همه ازش عین سگ می ترسن؟؟

من نه چاقو دارم نه اسلحه نه حتی پوتین های اونو...ولی خوب بلدم با این چیزا یا بدونه این چیزا "فکر" بُُُکُشم...

یا حداقل خوب بلدم تجویز کنم!!! آخه واسه خودم جواب نداده تا حالا...

فراموشی دوای تلخی یه...نمی خورمش!! حتی به زور مامان عین اون قدیما...چقدر دلم برای اون قدیما لک زده...

.

.

.

لاک غلط گیر داری؟پاک کن جواب نمی ده. نه...بی فایده است! انگار اینا توی من حک شدن!مایع سفید کننده فلان و بهمان هم بی فایده است...

گفتی یه شوک؟؟ چه جوری ؟؟یادم می دی......؟

 

 

 

+ نوشته شده توسط ترلان در دوشنبه 27 شهریور1385 و ساعت 8:43 بعد از ظهر |

چشم هام رو می بندم. سُر می خوری و می آی پایین.قلبم تو رو پس می زنه...بهت گفته بودم حوصله ات رو ندارم، نگفته بودم؟ حالا که اومدی ، خوش اومدی اما کی رو می خوای غرق کنی، دوباره؟گفته بودم فقط مورچه ها...فقط مورچه ها! تو نه سیلی ، نه بارون...چی فکر کردی؟قند رو هم حل نمی کنی...

هان؟ صدات نمی آد...بلند تر حرف بزن، شدیدتر چکه کن...می خوای بیای؟خب بیا! اما کی تو رو به تنهایی من دعوت کرده بود؟

اگه اون طرف خط، هنوز گوشی توی دست، زل زدی به شماره های تلفن...اگه پشت در منتظری...اگه توی چشم های من طاقتت از انتظار تموم شده...اگه توی چشم های بقیه نشستی و به این بازی می خندی....................

تو که شاهدی، چند دفعه خفه شدم و تو دلم داد زدم که می ری ، برو ولی با جای پاهات! می ری ، برو اما...

"اما" نداره... فقط برو. برو. برو. برو!!!!

می خوای چکه کنی؟خب! به من چه! بیا...انگشتانم توان حرکت ندارن ، دلت رو خوش نکن. دیگر سَر انگشتانم تر نخواهد شد...

بیا...رود شو و منو ببر ...بیا بارون باش! بیا...سیل شو و منو غرق کن...

الان ایستادی گوشه چشمم...یا برو سَر جات و دوباره به انتظار، دستات رو بزن زیر چونه هات یا...زود باش! بریز. مورمورم می شه...روی گونه هام نایست...

تو ...آره با تو اَم...تو هیچی نیستی.هیچی. یه قطره آبی...نه حتی آب هم نیستی...تلخی...شوری...ازت متنفرم...برو...برو...من رو با  تنهاییم تنها بزار...

تنها، تنها، تنهایی، تنهایم، تنهایم...

همه رفتند، تو هم برو.کسی نیست. تو هم نباش.نه تلخ، نه شور...تو هم می ری ، برو ولی با جای پاهات!

توو چشم هام صبح به صبح بیدار می شی، تا شب می گی می خوام بیام!! هوس آمدن می کنی؟!

نه، نیا...برو...سلانه سلانه تو کوچه چشم های من. عقب عقب برو. تو هم برو.

........................................

 

اشکِ من، اشک هات رو پاک کن. دعوات کردم ، اعصابم خوووورد بود.....ناراحت نشو...اشکات رو پاک کن وگرنه گریه ام می گیره ها...

تو.......تو  تنها مونس تنهایی من. 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ترلان در شنبه 25 شهریور1385 و ساعت 7:43 بعد از ظهر |

 

تو نمی دانی...چیزی درونم مچاله شده است.

من می روم.کوه ها می مانند. رود جاری است.

من می روم. باد هرگز ما را با خود نمی برد، ذرات مه را میهمان می کند، نه من ، نه تو.

من می روم. آن پسر بچه برای فروش تمشک هایش می رقصد، وسط جاده. همه می خندند.

من می روم.فراموش می کنم. اما لاشه ی آن سگ کنار جاده می پوسد.

رود جاری است. در من ، سیلی ، ردپایی را می شوید.

سیاهی این مداد تا کی سیاه می ماند؟

من می روم. باوری شکست . چیزی بی معنا شد. دختر گردو فروش هم چنان کنار جاده ایستاده است.

درختان جوانه می زنند. رود جاری است، کوه استوار. مه سوار باد.

شکستم...درختان هم می شکنند، کوه ها هم. شکست همیشه آغاز پیروزی نیست...درختان می شکنند و

می میرند.جوانه دیگر هرگز. شکوفه ، هرگز.

لرزش از دستانم کوچ می کند، کنار قلبم پنهان می شود. مگر زمین را ندیده ام؟ می لرزد.

من می روم، ادامه دادن دشوار است.

می روم. بله می روم. لعنتی! به چی فکر می کردی که پیچ جاده را ندیدی؟درِ ماشین باز نمی شد، له شده بود...صدای نفس های مسافران را می شنوم.

من می روم. آسمان اینجا کوچک است. من، خواب آسمان بزرگتری را دیده ام.

کوه ارتفاع وسوسه انگیزی دارد...کوه می ماند، من می روم. هوس پریدن می کنم...

پسرک هنوز می رقصد. گردو فروش روحش را به سرمای ویران گر می فروشد. جسد سگ بو می کند.

درِ ماشین باز نمی شود...نفس ها ساکت شده اند.

باد مرا به پریدن تشویق می کند...خواب آسمان بزرگتری را دیده ام.

+ نوشته شده توسط ترلان در سه شنبه 21 شهریور1385 و ساعت 12:8 بعد از ظهر |

بی رنگ است،بی رنگ است... اینجا همه چیز بی رنگ است ،  آن قدر که گاهی مرز میان شب و روز گم می شود.                                                                          

 

رنگ ها ، رنگ باخته اند...

 

آن روز ها گذشت. روز هایی که قرمز رگش را به دست پرستار می سپرد و خون می داد...

روز هایی که آب ، آبی بود...امروز آب هم بی رنگ است.

 

همه چیز شیشه ای است.

 دو قدم آن طرف تر راه برو... نایست، می ترسم به هم بخوریم و بشکنیم...

نگاهم نکن، می ترسم نگاهمان گره بخورد... در کشاکش باز کردن گره ، از دستت بیافتد و بشکند...

صدایم شکسته است ...تکه هایش را ، زیر خاک پنهان کردم.

نزدیک تر نیا ...ترسم از قلبم است. می ترسم از ارتفاع زندگی به مرگ سقوط کند و بشکند . آن وقت ،

چه کسی حس های متلاشی شده ام را به هم خواهد چسباند؟          

 

بی رنگ است، بی رنگ است...اینجا همه چیز بی رنگ است، آن قدر که گاهی نگاه ات را میان بی رنگی چهره ات گم می کنم.

بی رنگ است...آن روز ها ، نارنجی آن قدر آتش بود که آتش گرفت...

دو قدم آن طرف تر راه برو ، ترسم از قلبم است.

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ترلان در چهارشنبه 8 شهریور1385 و ساعت 4:21 بعد از ظهر |

وقتی نمی دانی به کدام دیوار تکیه کنی _ با غروری که بر باد رفته است_ بگویی خانه ای دارم...

وقتی روی تپه های گچ و آجر ایستاده ای ، نمی دانی کدام دوست ، عشق یا رقیب زیر پایت زنده به گور...

به خاک و آجر و گچ چنگ می زنی، به دنبال نشانه ای از ... خدا؟؟ زندگی؟؟عشق؟؟و هیچ چیز نمی یابی جز نفرتی عمیق از جنس گوگرد و باروت و موشک...

به دنبال خاطراتت ، کودکی ات ،زندگی ات...زندگی که مستحق اش بودی.هستی...

وقتی بزرگترین خواسته ات نفس کشیدن است...

هوا که وارد ریه هایت می شود ، به دنبال بوی خدایی ، نمی یابی.

زمین را چنگ می زنی ، دنبال خدایی، نمی یابی.

این جا گرد مرگ و نفرت و گوگرد پاشیده اند.......

وقتی دنبال عروسک ات زمین را که عجیب سرد و یخ و بی احساس است، می کاوی و ...چه پیدا می کنی؟ ( از گفتن اش حالم به هم می خورد... ) دختری را که دیروز هم بازی ات بود ... مردی که سعی داشت مرد باشد ...زنی که دیروز نوازش اش دل خوشت می کرد یا پسری که غرورش او را کشت....گرچه آن ها هم عروسک بوده اند...این ، این نمایش زشت متعفن کی تمام می شود، هیچ کس نمی داند...

وقتی بزرگترین خواسته ات نفس کشیدن است و فقط همین!

امروز، اکنون ، گفته اند :صلح...

چه کنم که هرچه تلاش می کنم قلبم باور نمی کند این صلح را...

 

 

                                                                ************************

 

 

دیوار هایم همه کاغذی بودند...آتش گرفتند.. یا بر باد رفتند...گاهی احساس می کنم زمین برایم جایی ندارد......به قول مستور آسمان به زمین نرسیده اما این روز ها آن قدر نزدیک شده که...نمی تونم نفس بکشم......

دارم با خودم می جنگم...تمام مدت. رفتن به کودتا شروع درگیری بود . درگیری با خودم. درگیری پنهانی که ناگهان برایم آشکار تر از آشکار شد...

                                                               

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ترلان در سه شنبه 31 مرداد1385 و ساعت 2:9 بعد از ظهر |

اون روزی  که مداد دستم دادی رو یادم نمی آد اما امروز رو هرگز فراموش نمی کنم ...امروز که همه ی مداد هام شکسته اند.......

امروز که هیچ پاک کنی حرفام رو پاک نمی کنه، امروز که نمی دونم چرا ولی بی خودی دلم تنگه... امروز که نمی دونم چه تاریخی داره ، گرچه یادم نیست اون روز هم چه تاریخی داشت... اصلا انگار سال ها گذشته... باورم نمی شه فقط چهار سال، فقط!!!

چقدر زود گذشت...فکر کنم باید بزرگ شده باشم...

دلم گرفته..

کاش...کاش مثل فروغ به ایوان می رفتم و انگشتانم را روی پوسته شب می کشیدم...وای خدایا من ....چی کار کنم؟؟

 

 

********                                        ********                                    ********                             ********

 

 

کودتا به خیر گذشت....سبای عزیزم اینجا برای صدمین بار....> تولدت مبارک

 

 

 

********                                        ********                                  ********                               ********

 

 

ببین.......مرا ببین. ببین ، تازه فهمیده ام....تصویرم را در آینه جا گذاشتم.

و امروز هرچه غبار آینه را پاک می کنم ، خود را نمی یابم.

و این روز ها هرچه قلبم را می گردم ، پیدا نمی کنم. نه.

 

من.....دلتنگم. هزاران هزار بار دلتنگم...............................

 

 

                                                     ****************************************

 

 

 

یه جا توی چلچراغ نوشته احساس اینکه چیزی رو از دست بدیم احساس بدی یه ولی زمان اون رو   کم رنگ می کنه...صد بار گفتم کم رنگ؟؟؟ یه دفعه داد زدم پر رنگ........

واقعن من چیزی از دست دادم؟؟؟ یا همش یه توهم کودکانه است؟؟

+ نوشته شده توسط ترلان در یکشنبه 29 مرداد1385 و ساعت 3:0 بعد از ظهر |

فکر ها توی مغزم می لولند. بی قرارم . نمی تونم تصمیم بگیرم...

شنبه ، برم کودتا ؟

به هرکی بگی می خنده . هیچ کس نمی فهمه چرا "من" نمی تونم مشکل به این _از نظر اونها _ سادگی را حل کنم !

می گم کودتایی ها رو نمی شناسم...می گن برو بشناس!

می گم می شناسم ها ولی... می گن خب!

اگه جای من بودی، می رفتی؟ یکی میگه: من ، آره! اون یکی می گه: نمی دونم!

نمی دانند مشکل کجاست...من که می دانم! دلم می خواد یکی بود می دونست و بعد با دلیل محکم من رو هل می داد .

مشکل رفتن یا نرفتن نیست . مشکل اینه که قضیه به این مسخره ای را چرا نمی تونم حل کنم؟ها؟

می ترسم ، شاید!! می خوام برم کودتا تا کودتایی بشم ولی می ترسم کودتایی ها علیه من بشن ! می ترسم توی کودتا حل بشم.

و چقدر زیادند این کودتایی ها! واااای کاش یکی دلیل محکم می آورد، یکی به جز کودتای اصلی . متاسفانه اون هیچ کمکی نمی تونه بکنه ، جز این که بگه " حق داری- نمی دونم- هر جور راحتی- خب...بیا!"فکر می کنه...راستی چی فکر می کنه؟؟

هیچ کس نمی دونه به چه روش های ( مضحکی) متوصل شدم !! سکه(!!)، حافظ و هزار تا کار دیگه. نخند به من اصلن حوصله ندارم.

جماعت خود معلم بین می گن احتمال اینکه سکه رو  یا  پشت بیاید ، هرکدام، پنجاه درصد است... من می خندم به این خیال مسخره! هر بار که سکه را از روی ناچاری بالا می اندازم می گه برو! کی تضمین می کنه کودتا خوب پیش بره؟ها؟ مامان می گه برو. با یک خاطر جمعی  این رو می گه که یک لحظه خیال هام جمع و جور می شن. وقتی دو دقیقه از روش می گذره دوباره این خیال ها بساط شان رو پهن می کنن! آخرش چی؟ گفتم که مساله رفتن یا نرفتن نیست...مساله ایته که هر کی خربزه می خوره پای لرزش هم می شینه...

گفتم " پای لرزش هم می شینه" ، یه دفعه لرزم گرفت!

یادم افتاد به اون روز، پنجره، بیرون ، شروع ، لرز! یادم افتاد به دوستی که فکر کنم فکر کرد دیوانه شدم . چقدر دیر این نتیجه گیری رو کرده! با نگرانی زنگ می زنه می پرسه چی شده؟ سکوت . واقعن لال می شی پای تلفن! سکوت . خنده. اشک هایی که اون نمی بینه و من نمی فهمم چرا می ریزن...خودم هم موضوع رو نمی فهمم ! فکر می کردم تموم شده ، نه شروع! شروع یک پایان شاید...

گفتم" شروع" بی خودی یاد مدرسه افتادم. قبلن سه ماه فرصت داشتیم دلتنگ شویم برای میز و کلاس و درس...حالا اما وقت دلتنگی نیست...یک "باید" پشتش است. بخوام نخوام باید برم. قبلن وقت داشتیم حس بد عوضی امتحان رو توی سه ماه فراموش کنیم حالا اما بخوای نخوای "باید" امتحان بدی...هنوز حس بد اون امتحان های زیست توی دلم می رقصه و شور می زنه...

می گن بزرگ شدید!!!کنکور....آره!

فکر هام با هم مخلوط می شن...کودتا رو چی کار کنم؟ اون لرز کوفتی که اون روز افتاد به جونم؟؟امتحان شیمی رو  چی کار کنم؟؟!!

هیچ کدوم نمی فهمین این پست درباره چی بود...جز تو. ذست خط نرم مداد تو فقط می فهمه.

گاهی دلم برات می سوزه...این که فقط شدی گوش و می شنوی...

باور کن منم گوش خوبی هستم. تو بگو .

 

پ.ن: می ترسم بین نقطه های این همه کودتایی ( که نزدیکه ده نفرند ، ده تا دو نقطه...)غرق شم...دیگه نتونم نفس بکشم!!

پ.ن: گوش می کنم. بیا. بگو.

 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده توسط ترلان در دوشنبه 23 مرداد1385 و ساعت 10:42 قبل از ظهر |

یکی نشسته آن جا و قلبم را رصد می کند...یکی نشسته آن جا و به من که قلبم ویران شده پوزخند می زند.

یکی نشسته آن جا و نبض رگ هایم را اندازه می گیرد و به ضربه های مضحک محکم  خونم به رگ نگاه می کند.

یکی آنجاست و دارد قلبم را رصد می کند .

 

 

ناگهان احساس کردم.

حرکت خون را در دهلیز ها و بطن ها احساس کردم، موج خون را که از حفره ای به حفره ی دیگر می گریخت و سر گردان بود . و در این موج پریشان و سرگردان پایانی نبود. در رفتن اش ، آمدن اش، بر گشتن اش ، در هیچ یک.

و سر گردانی اش مرا می مانست. در نگاهم ، رفتنم، آمدن ام، در همه.

 

...

+ نوشته شده توسط ترلان در پنجشنبه 19 مرداد1385 و ساعت 2:41 بعد از ظهر |

 

"آدم ها موجودات عجیبی هستند. هم قفس می سازند و هم هواپیما. هم زندان می سازند و هم سفینه های فضایی.

طناب می سازند که از چاه آب بکشند، اما با همان طناب، دیگری را دار می زنند. در جوامع بشری، هم پلیس ها تفنگ دارند و هم دزد هایی که به سرقت بانک می روند. آدم ها ، دور همه چیز مرز می کشند که بعد سر مرز ها به جنگ و جدال بپردازند.

آدم ها موجودات عجیبی هستند ."

       چلچراغ - ش ۲۰۹                                                                                                                                                                   

 

+ نوشته شده توسط ترلان در دوشنبه 16 مرداد1385 و ساعت 9:22 قبل از ظهر |
چقدر گرد و زیادی کوچیکه...از هر طرف بری، از اون سرش بر می گردی...نه، نمی گم دور خودت می چرخی، نه! می گم ، یه دفعه چیزایی رو پیدا می کنی ، می فهمی و کلی هم جا می خوری...مو به تنت سیخ می شه، لرزت می گیره...( نمی خواستم دیگه سه نقطه بزارم، این عادته قدیمی رو نمی شه ، یعنی نمی تونم ترک کنم. بدون این که متوجه باشم، دستم رو سه بار و نه بیشتر می کوبم روی کاغذ یا سه بار این دکمه کیبورد رو فشار می دم...)                                                                     

یه دفعه انگار از کوچکی دنیا ترسیدم...یه چیزایی رو پیدا می کنی که انتظارش رو نداری...و یه چیزایی رو گم می کنی که گرچه انتظارش رو داری اما باور نمی کنی...فقط به خودت می آی می بینی بر باد رفتی...یا بر باد رفته......!

 

+ نوشته شده توسط ترلان در یکشنبه 15 مرداد1385 و ساعت 3:4 بعد از ظهر |
.........

کاش با باد می رفتیم... بر باد ، هرگز.هرگز.

.........

+ نوشته شده توسط ترلان در شنبه 14 مرداد1385 و ساعت 9:4 قبل از ظهر |

خواستی آتش را خاموش کنی...تا دیگر سر بر نیاورد...تا آزارت ندهد...

اما شعله ور شد و تو را سوزاند...خاکسترش ماند و دلت را خاکستری کرد و تو ماندی وخاکستر و خاکستر...

زخمت بسته نشد ، سر باز کرد...خاکستر ماند و قلبت را ریش ریش کرد و تو بر خود لرزیدی.

زخمت بسته نشد، نه، تازه شد و تو آتش گرفتی از درد و غم و ناتوانی.

 

 

هوا سیاه است و تو شروع به نوشتن می کنی."ف" را که می نویسی، اتفاقی نمی افتد اما با عبور از "ر" و شروع کشدار "الف" هوا روشن تر

 می شود."میم" و "واو" را می نویسی و دندانه های "شین" را. هر دندانه که می نویسی هوا پرده پرده ، آرام آرام ، روشن می شود. تا جایی که وقتی قوس "ی" را تمام می کنی،هوا خاکستری شده.هوا، هوای فراموشی است. ف ر الف میم واو شین ی.

تو نمی توانی بر احساس تعلیق ات غلبه کنی. هوا، هوای "ر" و "شین" است، هوای همراهی "ف" با "الف"...و تو کاملا معلق مانده ای در فضا.

 

 

قلبت می لرزد و بر خاک می افتد. قاصدک ها حمله ور می شوند و تو نفهمیدی از کدام طرف آمده اند با آن همه پیام...

دولا می شوی تا قلبت را که خاکستری بود و حالا خاکی شده ، برداری... قاصدکی سوار بر نسیم می گذرد و زمزمه می کند و صدایش در وجودت، روحت می پیچد که می گوید" یادم تو را فراموش!" و تو هیچ به یاد نمی آوری قاصدک از کجا آمد با یاد کسی فراموش شده. ف ر الف میم واو شین ی.

 

 

تو تنها می مانی. می ترسی. فریاد می زنی...

"تو مپندار ک خاموشی من..." تو می مانی با یک مصراع خورده شده و بعد ناگهان فریادش می کنی...

"هست برهان فراموشی من" در گوشَت می پیچد: هست برهان فراموشی من. هست برهان. فراموشی.من. فراموشی. من؟؟؟فراموشی؟؟؟خاموشی.

 

 

و یکباره همه چیز محو شد. تو فراموش کردی، اما چه سود؟ تو خود را نیز خاموش کردی...تو آتش را خاموش کردی خود را نیز...خاموش شدی، فراموش شدی، فراموش کردی.

 

 

                                            ف ر الف میم واو شین ی

 

 

و تنها ، مرهم فراموشی بود که آتشت را خاموش کرد.....و چه بد مرهمی بود...

 

+ نوشته شده توسط ترلان در یکشنبه 8 مرداد1385 و ساعت 3:58 بعد از ظهر |

 

بویش که می کنی انگار خاطره ای گنگ و نازک. جیزی درونت بیدار می شود. تا به خودت بیایی، چیزی از ذهنت عبور کرده است و رفته است. تو می مانی و هجوم کلمه های بی معنا که می خواستند بگویند ...

دانه های سیب را خودم سر نخ کردم و حالا ...حالا عطرش چیزی را به یاد می آورد. عکسی،حرفی،نگاهی،چیزی! نمی دانم. شاید خیالی،خاطره ای، خوابی. نمی دانم.

خیس که می شود بوی بهتری دارد. دانه های چوبی خیس خورده... خیس از قطره های آب، خیس از باران، خیس از اشک...دانه های چوبی خیس مثل درختی در هوای بارانی.

عطر سیب ،عطر چوب،نم باران همه در جایی با هم بوده اند انگار و ...

کامل نمی شود، این خیال خام کامل نمی شود...بویش که می کنی چیزی در ذهنت محو می شود. ردی از مداد و بعد انگشتی که آن را محو می کند.نمی دانی کِی به وجود آمد که حالا محو می شود. چیزی می گذرد، با عبوری سنگین ، شاید یک نگاه و هجوم کلمه ها به مغزت که نمی دانی دنبال چیستند. گاهی همدیگر را گم می کنند، گاهی هیچ یک کنار دیگری بند نمی شوند...

عطرش در تک تک سلول های مغزم منتشر می شود، آرام آرام.

"نم نم باران را روی صورتت احساس می کنی. درخت بود. تا آن جا که چشمانت توان دیدن داشت، درخت بود...هیچ جا را نمی بینی مگر آسمان که عجیب پهن و ابری است و قطره های باران که چون سیلی تو را غرق می کنند."

کجایی؟ نمی دانی. فقط درخت است و باران و عطر سیب که نمی دانی از کجاست. خاطره محو می شود. نگاه ، عکس،رویا و خیال در هم می پیچند و همه چیز پاک می شود.

دوباره بویش کن.

همه چیز از جایی که نمی دانم کجاست با شدت باور نکردنی ای ظهور می کنند. ردپایی سیاه از مداد انگار درخاکستری سلول ها جا می ماند و بعد به سرعت محو می شود. دستی آن را تا جایی ادامه می دهد یا شاید پاک می کند. انتهایش بی انتها می ماند.

بی سرانجام. با تمام وجودم  پایانش را می خواهم . خاطره ای بی پایان. کم ارزش.

کلافه شده ای.

" صورتت رو به آسمان بود و نم نم باران و عطر سیب و چوب. صورتت خیس خیس بود و چیزی به سنگینی نگاه گذشت...."

محو می شود و حرف ها و کلمه ها و گاهی جمله ها در هم ضرب می شوند، از هم کم می شوند و هیچ می شوند. نقطه هایشان جابجا می شود و حرف ، بی حرف می شود.

آسمانی در کار نیست. خارج از رویا، سقف به شدت سفید است. صورتت چرا خیس است پس؟

تو ، من بودی یا من، تو بودم؟

خاطره ای محو و مه آلود. آلوده به عطر سیب و چوب و خیس از اشک و باران.

 

+ نوشته شده توسط ترلان در پنجشنبه 5 مرداد1385 و ساعت 12:5 بعد از ظهر |

آرام آمدی، زندگی را هجی کردی....زندگی را، باران را، اندوه را و عشق را، بخش کردی و من تا به حال به تک بخشی بودن عشق نیندیشیده بودم...من تا به حال به زندگی بدون باران فکر نکرده بودم...من تا به حال اندوه را هزاران بخش می کردم و هرگز نمی دانستم که تنها دو بخش دارد...من نفرت را ، اندوه را ، بخش ها می کردم. من نمی دانستم...من نمی دانم.

 

تو رفتی و اندوه که دو بخشی شده بود، هزاران بخش، نه میلیون ها بخش ، نه شاید میلیارد ها بخش شد...

 

 

چه آرام آمدی، چه بی صدا رفتی...انگار جرقه ای.

+ نوشته شده توسط ترلان در چهارشنبه 28 تیر1385 و ساعت 10:57 قبل از ظهر |

....و بعد ناگهان تنهایی به من لبخند زد. بر من فروریخت و مرا در میانه خود گم کرد.در خود غرق کرد.بر من چنگ زد ، مرا خراشید، بر من زخم زد.

سایه اش را گستراند و مرا ندیده گرفت که چون کودکی در دریا ، دست و پا می زدم...

هجوم سایه تنهایی " من" را کشت، " من" دیگری متولد شد.

 

+ نوشته شده توسط ترلان در چهارشنبه 28 تیر1385 و ساعت 10:56 قبل از ظهر |

 

عقربه ها در تمام کردن چیزی عجله دارند، در تمام کردن زمان شاید. در تمام کردن توهمی،خیالی.

در تمام کردن و از نو سرودن و خواندن یک، دو، سه...

+ نوشته شده توسط ترلان در چهارشنبه 28 تیر1385 و ساعت 10:54 قبل از ظهر |

منتظرم...مانند شقایق ها در پرپر شدن...مانند اشک در ریخته شدن ،مانند دل در شکسته شدن...مانند حرف در زده شدن! مانند راز در رسوا شدن...منتظرم!

+ نوشته شده توسط ترلان در چهارشنبه 28 تیر1385 و ساعت 10:53 قبل از ظهر |
اون روبرو یه خونه است...یه خونه که چراغش همیشه روشنه و مثل یه ماه زمینی من رو روشن می کنه... چراغ همیشه روشن، مثل گل همیشه بهار...آدم بی خودی دل می بنده به اون چراغ همیشه روشن....مهم نیست کی اون جا زندگی می کنه، مهم اینه که اون خونه فقط یه دیوار نیست، پنجره هاش نرده ندارن...قفس نیستن ، واقعا دریچه ان ...
+ نوشته شده توسط ترلان در دوشنبه 26 تیر1385 و ساعت 11:18 قبل از ظهر |

یه طنابه...یه طنابه که یه سرش مرگه و اون طرفش زندگی. همه مردم یه دل دارن و یه طناب، یه طناب که دو سر داره، یه سرش مرگه و اون طرفش زندگی...

من هم طناب دارم ، اما...

نمی دانم چی شد، یعنی نفهمیدم چی شد که طنابم پوسیده شد،نفهمیدم کی بود که سرانجام اونو برید؟ راستش رو بگو ، تو نبودی؟ به هر حال ، طنابم نصف شد و بعد هم پاره پاره و بعدش تکه هایش گم شدند...طنابم پوسیده شد...و من در یک خلا بین مرگ و زندگی دست و پا زدم، می زنم.اونی که طنابم را برید رفت،رفت و دیگه پیداش نشد...

اونقدر دور شده که دیگر چهره اش فراموشم شده،چهره اش گریخته و رفته...

راستش را بگو ، تو نبودی؟

حالا دارم دنبال طنابم می گردم، دنبال تکه های طنابم...

می خوام همه رو از نو بچسبونم... می خوام همه رو به هم گره بزنم...دارم در به در دنبال اون تکه ها

می گردم...

تو   هم ، توی همین خیابونا که می ری و می یای ،بین همه این آت و آشغال ها ، بین تموم این جوی های آب را نگاه کن...شاید پیدایش کردی... این آگهی را دادم شاید یکی کمک کنه،شاید یکی تو کوچه ها

تو نگاه ها، تو لحظه های مبهم طناب هامو پیدا کنه...

اما راستش را بگو ، تو، خودت، نبودی که طناب من رو تکه تکه کردی و با یک لبخند گم شدی؟؟

 

 

* * *

همه آدم ها یه دل دارند و یه طناب...

نگاه کن ... طنابت سالمه؟؟

 

 

+ نوشته شده توسط ترلان در چهارشنبه 7 تیر1385 و ساعت 1:51 بعد از ظهر |

افتاد روی زمین. گفتند مرد... با انگشت نشان اش دادند و یک صدا فریاد زدند جنازه.

انگار همه چیز سیاه بود.همه چیز.لباس ها، پارچه ها ، حتی خرما هم سیاه بود.سیاه بود. سیاه.

چشم ها  به سیاهی میزد ،موها وشاید قلب ها. بین این همه سیاهی ،پارچه ی سفیدی توی ذوق می زد، آن چنان که دلم به هم خورد از آن همه سیاهی وسیاهی و سیاهی و ناگهان سفیدی و دوباره سیاهی وسیاهی وسیاهی . حالت تهوع داشتم . می خواستم تمام این سیاهی ها و آن پارچه سفید را بالا بیاورم. می خواستم هر چه غم در این سیاهی ها ،در این دنیاست را بالا بیاورم .

می خواستم تمامش کنم. می خواستم"میم"انتهای "غم" را آن قدر ادامه بدهم تا تمام شود.

تمام تمام .همه چیز بوی ماندگی می داد.یک جور فاسد شدن، همه چیز بوی مرگ می داد .

همه چیز :خرما ،لباس سیاه ، پارچه سفید. پارچه سفید که آرام آرام کشیدند روی او .

باد می آمد و جنازه را نوازش می کرد .انگار کسی گفت سرد است و بعد آن پارچه را پهن کردند.

آن قدر آرام که گویی تخت خوابشان را مرتب می کردند.از جایی صدای شیون می آمد ،همه چیز سیاه بود،بوی ماندگی می داد .انگار تب داشتم .هوا سرد بود .من تب داشتم.او سردش بود و زیر پارچه ای

سفید . بعد دیگر نفهمیدم چه شد.من تب داشتم.او سردش بود.تب،سرما،گرما،تب،لرز... لرزیدم نه از سرما،نه از تب،نه از... از مرگ بود.فکر می کنم از عبور مرگ بود. مرگ بود که آن حوالی پرسه می زد.

می لرزیدم. او سردش بودو پارچه سفید میان تمام سیاهی ها خودنمایی می کرد.

بعد رویش خاک ریختند.خاک ریختند.خاک. او را کشتند.او نمرده بود.مرده بود؟؟؟ ولی آن ها او را کشتند.داشتند رویش خاک می ریختند. او را کشتند . آن ها قاتل اند. او نمرده بود،او را کشتند.

هذیان می گفتم.تب داشتم.می لرزیدم.او سردش بود.پارچه سفید.

آن ها قاتل اند. او را کشتند!

ظرفی را جلویم گرفتند:"خرما بفرمایید."

دهانتان را شیرین کنید. شیرین کنید. شیرین!

آن ها قاتل اند!
+ نوشته شده توسط ترلان در دوشنبه 5 تیر1385 و ساعت 1:19 بعد از ظهر |

وقتی بادکنک ها به سادگی می ترکند ،وقتی حباب ها به راحتی خود را می بازندو...

 

* * *

سبک اند، بالا می روند،بالا،بالا،بالاتر...پرواز می کنند،بالا،بالا،بالاتر و بعد می بازند و خروج.

می میرند،می بازند،می ترکند.خارج می شوند از دنیای ما . حباب ها به وجود می آیند، نابود می شوند، هلاک می شوند...خنده ام می گیرد،چه ساده می بازند این حباب ها ...چه ساده دل می کنند و می روند... چه ساده می میرند...خنده ام می گیرد.

حباب ،حباب،حباب...جای هیچ حرفی نیست، حتی سه نقطه هم جایز نیست،حباب ها می میرند،

می دانم...

وقتی می آیند می درخشند، وقتی می روند...نمی دانم...وقتی می روند، می درخشند؟؟

حیف،چه تفاوتی است میان بودن یا نبودن حباب ها...؟ تنها شاید ثانیه ای ، نه، ثانیه هایی...

وقتی به وجود آمد ،همدمم ، مونسم شد...وقتی باخت، کابوسم شد...

حباب ها همیشه می بازند، می میرند...چه عمر کوتاهی،چه سرانجام تلخی، باور نمی کنم...

 

* * *

بادکنک را در دستش محکم گرفته بود،آن چنان محکم که گویی دزدی،سارقی،قاتلی خیال ربودن اش را دارد...پنج سالش بود ، بادکنک را که قرمز نبود،محکم گرفته بود. یازده سالش بود، بادکنک را گرفته بود اما دیگر ترسی نبود از آن  سارق... چهارده ساله شد، بیست و دو شد، نمی دانم بعد از آن چند ساله شد اما می دانم  که نخ بادکنک روز به روز شل و شل تر شد... این را ،به راستی،خوب می دانم...تا جایی که، نمی دانم در چند سالگی،آن را به حراج گذاشت،بادکنک را...همان که روزی از نبودن اش بیمناک بود...سرانجام نه سارقی،نه دزدی،نه قاتلی ، نسیمی آن را ربود...

آن را بالا برد،بالا،بالا،بالاتر و سرانجام... چه سرانجام تلخی...

 

* * *

وقتی بادکنک ها به سادگی می ترکند،وقتی حباب ها به راحتی خود را می بازندو ...

بادکنک قلبم بود،حباب...هرکس.
+ نوشته شده توسط ترلان در دوشنبه 5 تیر1385 و ساعت 1:17 بعد از ظهر |

سنگ ها را دوست داشتم ، کاغذ ها را هم. اما دست های کاغذی را هیچ گاه....دست

های کاغذی که روی مشتم جمع می شد و می گفت : یک-هیچ! کاغذ هایی که به

راحتی پاره می شدند...ریز می شدند با قیچی...آن ها را هم دوست نداشتم.سنگ سخت

بود و کاغذ...با تمام سستی اش بر او غلبه می کرد،غلبه می کرد...و می گفت : دو-

هیچ.دست هایم را مشت می کردم و بر سر قیچی می زدم...تنها کاری بود که می

توانستم ...بعدش می گفتم: دو-یک.سخت بود ، شکست هرباره سنگ در برابر کاغذ...

"سنگ،کاغذ،قیچی..."این را با هم می گفتیم...و بعد دست ها بود که از بالا فرود می آمد بر هم...

و باز دوباره...این بار قیچی می آوردم و با شوق کاغذ را پاره می کردم...کاغذ را دوست نداشتم دیگر...

ظاهر و باطن اش یکی نبود...از قیچی متنفر بودم...همه چیز را می برید...از زبان گرفته تا قلم،می برید...فقط می برید...از بریدن بدم می آمد، آید...اما سنگ،سنگ هم که فقط ظاهرا سخت بود،مشت های کوچک مان که به راحتی می باخت...آن زمان فقط مشت کردن بلد بودم ...حالا همه ما فقط مشت کردن را بلد هستیم...

با هم می گفتیم:"سنگ ، کاغذ،قیچی..."

+ نوشته شده توسط ترلان در دوشنبه 5 تیر1385 و ساعت 1:16 بعد از ظهر |